دانستنی های عمومی و تخصصی

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
درباره ماهیت عشق چه نظریه هایی وجود دارد؟

پاسخ : 
نظریات مختلفی دراین باره داده شده است. بعضی خودشان را با این کلمه خلاص کرده اند که این یک گونه بیماری، ناخوشی و مرض است. می توان گفت این نظریه فعلاً تابع و پیرو ندارد که عشق را صرفاً یک بیماری بدانیم. [نظر دیگر این است که عشق،] نه تنها بیماری نیست، بلکه می گویند یک موهبت است. آن گاه مسأله اساسی در این جا این است که آیا عشق به طور کلّی یک نوع بیشتر نیست یا دو نوع است؟ بعضی نظریات این است که عشق یک نوع بیشتر نیست و آن همان عشق جنسی است؛ یعنی ریشه عضوی و فیزیولوژیک دارد و یک نوع هم بیشتر نیست. تمام عشق هایی که در عالم وجود داشته و دارد، با همه آثار و خواصش ـ عشق های به اصطلاح رمانتیک که ادبیات دنیا را این داستان های عشقی پر کرده است مثل داستان مجنون عامری و لیلا ـ تمام این ها عشق های جنسی است و جز این چیز دیگری نیست. گروهی عشق را ـ همین عشق انسان به انسان را که بحث درباره آن است ـ دو نوع می دانند. مثلاً بوعلی سینا، خواجه نصیر الدین طوسی و ملاصدرا، عشق را دو نوع می دانند. برخی عشق ها، عشق های جنسی [است] ـ که این ها را عشق مجازی می نامند، نه عشق حقیقی ـ او] بعضی عشق ها، عشق روحانی؛ یعنی عشق نفسانی است. به این معنا که در واقع، میان دو روح نوعی کشش وجود دارد. منشأ عشق جسمانی غریزه است که با رسیدن به معشوق و با اطفال غریزه هم پایان می یابد؛ چون پایانش همین است. البته این ها مدّعی هستند که انسان گاهی به مرحله ای از عشق می رسد که مافوق این حرف هاست. خواجه نصیر الدین از آن به «مُشاکَلَة بَینَ النُّفوس» تعبیر می کند. که یک نوع هم شکلی میان روح ها وجود دارد. در واقع، این ها مدعی هستند که در روح انسان یک بذری برای عشق روحانی و معنوی هست و معشوق حقیقی انسان یک حقیقت ماوراء طبیعی است که روح انسان با او متحد می شود و به او می رسد و او را کشف می کند و در واقع، معشوق حقیقی در درون انسان است.
حال این را اجمالاً می گوییم برای این که شما به گوشه ای از ادبیات عرفانی و اسلامی توجه کنید که این مسئله از آن مسایلی است که فوق العاده قابل توجه و قابل تحلیل است. ملاصدرا اشعاری نقل می کند که خیال می کنم این اشعار از محی الدین عربی باشد. نمی گوید شاعر این اشعار کیست، ولی من حدس می زنم از محی الدین باشد. او وقتی می خواهد این مطلب را بیان کند که پاره ای از عشق ها جسمانی نیست و نفسانی است، به این صورت بیان می کند (خیلی شعر عالی هم هست):
اُعانِقُها وَ النَّفسُ بَعدُ مَعشوُقةٌ
اِلَیها وَ هَل بَعدَ العِناقِ تَدانی
دارم با او (معشوقه) معانقه می کنم و باز می بینم همین جور نفس به او اشتیاق دارد. مگر از معانقه نزدیک تر هم چیزی وجود دارد؟!
می خواهد بگوید اگر دو جسم یکدیگر را به سوی هم می کشند، دیگر حالا رسیده اند، وقتی که (این امر) به غایتش رسیده است، دیگر باید پایان بپذیرد. نتیجه فلسفی که می خواهد بگیرد، این است:
کَأَنَّ فُؤَادی لَیسَ یُشفی غَلیلُهُ
سِوی اَن یُری الرّوحانِ یَتَّحدانِ
امکان ندارد که این آتش درونی من فرو بخوابد مگر آن گاه که دو روح با یکدیگر متحد گردند.
پس این نظریه، عشق را به عشق جسمانی و عشق نفسانی تقسیم می کند، یعنی به نوعی عشق قایل است که هم از نظر مبدأ با عشق جسمانی متفاوت است ـ یعنی مبدأش جنسی نیست و در روح و فطرت انسان ریشه ای دارد ـ و هم از نظر غایت با عشق جنسی متفاوت است؛ چون عشق جنسی با اطفای شهوت خاتمه پیدا می کند، ولی این عشق در این جاها پایان نمی پذیرد. این هم یک نظریه (است).
منبع: علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، فطرت، صص 91 ـ 94 .

کلمات کلیدی : 
ماهیت عشق / عشق روحانی / عشق نفسانی
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
آيا عشق، امرى ناپسند و مذموم است؟ جايگاه آن در عرفان اسلامى چيست؟ به نظر مى رسد عشق عرفانى مساوى با محروميت دنيايى و انزواطلبى است و «اگر عاشق خدا هم باشى، به او نمى رسى تا بميرى.[1]

پاسخ : 
در فرهنگ اسلامى، عشق و عاشقى امرى ناپسند و مذموم نبوده، بلكه ـ همان گونه كه در آغاز بحث عشق ذكر شد - مايه ى نشاط و شادابى و تداوم زندگى است، اما در بستر مناسب خود. عشق حقيقى سرچشمه ى جوشان حيات است؛ نه اين كه مساوى با حرمان و هجران و انزواطلبى باشد. خواجه نصير در اين باره مى گويد: 
عشق، به محبت شديد گويند و هر چه ادراك بالاتر باشد، عشق شديدتر است و ادراك كامل، جز با وصول و رسيدن تام و كامل، حاصل نمى شود و عشق كامل جز با وصول كامل ميسّر نيست. پس عشق حقيقى، آن ابتهاج و شور و سرورى است كه از تصوّر حضورِ معشوق به انسان دست مى دهد.[2] 
عاشق كسى است كه دل را از هر چه غير اوست، خالى نموده، آن را حرم امن حضرت دوست قرار دهد.[3] 
عارف عاشق در عين برخوردارى از نعمت هاى دنيا، دلبسته ى آن ها نشده، تنها هدف او جلب رضايت الهى و وصول به مقام قرب اوست. رسيدن به اين مراحل، در همين دنيا ممكن و شدنى است و عارف واصل با رسيدن به مقام قرب حق، هميشه احساس حضور نموده، به آرامش و خوش بختى واقعى دست مى يابد، و عارفان راستين و علماى بزرگ شاهدى صادق بر اين مدعايند. 
بنابراين، پاك نمودن جامعه از هوى و هوس و دورى گزيدن از كوير تشنه ى شهواتِ اشباع نشدنى و دريا صفت، مجال و امكانِ ايجاد رابطه اى دل انگيز و معنوى را ايجاد مى نمايد، تنها انسان است كه استعداد عشق ورزيدن را دارد و مى تواند رابطه ى جنسى را به رابطه اى روحى و معنوى تبديل نموده، وابستگى را از حدّ تأمينِ نياز جسمى، به مرتبه ى وابستگى روحى و روانى ارتقا دهد و همان عشقى را توليد كند كه مايه ى هنر و حماسه و ادب و فرهنگ بشرى بوده است، همان عشقى كه در زبان حكماى اسلامى، به عشق مثالى و عشق عفيف و به قول دانشمندان غربى، رمانتيك و عشق افلاطونى و عشق معنوى خوانده شده است: 
... اين حقيقت است كه هر چه موجود انسانى از حالت اوّليه ى حيوانى خود دورتر مى شود، عشق او روحانى تر مى شود.[4]
پی نوشتها:
[1]. ايران جوان، ش 135، ص 37. 
[2]. شرح اشارات، ج3، ص360. 
[3]. محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمة، ج 8، ص 227 و 359. 
[4]. روان شناسى عشق ورزيدن، ص73؛ ر.ك: مقدمه اى بر روان شناسى زن، ص 231.
منبع: جوانان و روابط، ابوالقاسم مقيمى، مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه (1380)
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
شبهه: سير و سلوك عرفاني انسان نيازي به استاد و كساني كه طي طريق كرده باشند ندارد و هر كسي به راحتي مي تواند خودش رشد كند.

پاسخ : 
اين شبهه را تحت سه سوال جداگانه مطرح و به آنها پاسخ مي دهيم: 
1. آيا در سير و سلوك به سوي خداوند حتماً استاد و رهنما لازم است؟ 
2. چگونه عده‌اي از بزرگان بدون استاد و رهنما به قرب الهي باريافته‌اند؟ 
3.آيا متون ديني (قرآن، روايات و ادعيه) به جاي استاد و رهنما كفايت نمي‌كند؟ 
1. در مورد ضلع اوّل سؤال، به دليل نحوه پرسش شما بايد توجه تان را به اين كلام نغز جلب نمايم كه گفته است: 
افتادگي آموز گر طالب فيضي 
هرگز نخورد آب زميني كه بلند است 
بنابراين اولا: همان طور كه فراگيري علوم ظاهري و پيدا كردن مرجع ضمير از عبارات، كتاب‌هاي مانند سيوطي، مغني و امثال آن بدون استاد و رهنما، كاري آسان نيست و معمولاً طالب علم را وادار مي‌كند كه در حضور استادي زانوي تلمذ بر زمين زده و منت او را با جان و دل بخرد و به كمك او مرجع ضميرها را پيدا و عبارات كتاب را حل كند. آيا انصاف است كسي توقع داشته باشد بدون استاد راه پيموده و رهنماي بيداردل ضمير جان را به مرجع جانان وصل بتواند؟!! 
ثانيا: به گفته بعضي از بزرگان نكته آموز: «ره چنان رو كه رهروان رفتند» گر چه در اين باره كه آيا در سير و سلوك عرفاني نياز به استاد است يا نيست، مباحث فراوان وجود دارد، لكن در اين جا تنها به فرازي از بيان يكي از بزرگان وادي معرفت و ره‌يافتگان خلوت انسي اشاره مي‌شود‌، كه ضمن شرح جريان همسفري خود با استادش مي‌نويسد: «باري در اين سفر از استاد و لزوم استاد سخن به ميان مي‎آمد، و حضرت آقا از بدء امر اصراري هر چه تمام‌تر به لزوم استاد داشتن و از خطرات شديده اي كه در ميان راه شاگرد با آن مواجه مي‌شود خبر مي‌داد و لزوم اين امر را (داشتن استاد) ضروري مي‌دانستند، اما هيچ گاه ديده نشد كه خودشان را به عنوان استاد نام ببرد، بلكه هميشه مي‌فرمودند: در راه رفيق لازم است و مسافرت راه معني و منازل سلوكي بيشتر از مسافرت راه ظاهر و طريق بيابان احتياج به رفيق دارد، چرا كه غايت خطر تنهايي در آن سفر هلاكت بدن و جسم است، ليكن در اين سفر خطر در تنهايي هلاكت نفس و روان آدمي است.»[1] از كلام اين بزرگ مردي كه تجربه سير و سلوك دارد معلوم مي‌شود كه داشتن استاد جزء ضروريات سير و سلوك است. لذا حافظ شيرازي مي‌گويد: 
قطع اين باديه بي‌همرهي خضر مكن 
ظلمات است بترس از خطر گمراهي 
البته بايد توجه داشت كه اين حرف‌ها براي كساني است كه مي‌خواهند به طور رسمي در مسير، سير و سلوك عرفان وارد شده و به صورت كلاسيك مسير عرفان علمي را بپيمايد. 
2. درباره ضلع دوّم سؤال بايد گفت: از كجا براي شما ثابت گرديد كه آن بزرگان كه نام برده‌ايد بدون استاد به سرمنزل مراد رسيده‌اند. شايد بسياري از مسايل بعدا براي من وشما معلوم گردد. امّا در عين حال بايد توجه داشت كه گرچه رسيدن به بعضي مراتب معنوي بدون استاد محال ذاتي( به هيچ وجه عقلي نشدني) نيست، ليكن به گفته حافظ: «از هزار آهو يكي را ناف مشكين كرده است». 
امّا آن كه از يكي از بزرگان نقل نموده‌ايد كه فرمود: «استاد شما علم شماست» كلام گران‌بها و ارزشمندي است. امّا آيا اين علم را بدون استاد مي‌توان به دست آورد؟!! 
برابر اين كلام نغز: 
به هوس راست نيايد، ‌به تمنا نشود 
اندر اين راه بسي خون جگر بايد خورد 
لذا بعضي از بزرگان مي‌فرمود: «سير و سلوك عرفاني با مژه كوه كندن است». 
3. امّا ضلع سوّم سؤال: بدون ترديد زمزم همه معارف و تمام معرفت‌ها را تنها از كلام دل انگيز وحي و كوثر زلال روايات پيامبر و اهل بيت عصمت ـ عليهم السّلام ـ مي‌توان به دست آورد. امّا بايد توجه داشت همان گونه كه فهم و درك پيام ظاهري آيات و روايات نيازمند حضور به محضر استاد است، بهره‌مندي از هدايت باطني و استفاده عرفاني از آن‌ها نيز به طريق اولي نيازمند تشرف به خدمت استاد كار آزموده خواهد بود، و اين درست مثل آن است كه كسي بگويد با آن هم دارو كه در داروخانه‌ها موجود است، پس چه نيازي است كه انسان به پزشك مراجعه كند. در حال كه هر كدام از آن داروها اندازه خاصي و در فواصل زماني خاصي بايد مصرف شود كه آگاه شدن از آن كار پزشك است. 
در مسأله مورد سؤال شما دقيقاً چنين است لذا استاد براي هر شاگردي ذكر خاصي، و در زمان خاصي و به مدت خاص سفارش مي‌كند، معلوم مي‌شود كه به صورت كلي نمي‌شود عمل كرد. بايد قالب شده و خط كشي شده حركت نمود تا به مقصد رسيد. حتي گفته‌اند: 
در يك زمان خاصي نبايد دو استاد رهنما در مسايل سير و سلوك داشت، همان گونه كه در يك زمان از دو پزشك نبايد دارو گرفت.[2] 
در پايان مفيد خواهد بود كه اين كلام گران سنگ براي شما بازگو شود كه يكي از بزرگان همواره مي‌فرمود: شماها مشغول درس و بحث خود باشيد و مراقب نفس خود باشيد و بدانيد كه خداوند در هر مرحله از مراحل علمي استاد مناسب براي آن مرحله براي شما مي‌رساند و شما را ياري مي‌كند. شما بايد با تمام حواس مواظب درس و بحث و مراقبه باشيد.
[1] . حسيني تهراني، سيد محمد حسين، روح مجرد، ص 258، چ اول، سال 1414 هـ .ق ، نشر حكمت، تهران. 
[2] . حسين طهراني، سيد محمد حسين، روح مجرد، ص 260، نشر حكمت، تهران، چ 1، سال 1414 هـ .ق .
www.andisheqom.com
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
حقیقت عشق چیست و چگونه می توان عشق حقیقی را از عشق غیرحقیقی باز شناخت؟

پاسخ : 
عارفان، عشق را به صورت های گوناگونی تعریف کرده اند که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
«عشق» عبارت است از: علاقه به شخص یا شیئی ویژه که وقتی به اوج شدت برسد، وجود انسان را به تصرف خویش درمی آورد و حاکم مطلق وجود او می شود.1
عشق، اوج علاقه و احساسات است. احساسات انسان، انواع و مراتبی دارد:
1. برخی از آنها از مقوله شهوت (به ویژه شهوت جنسی) و از وجوه مشترک انسان و دیگر حیوانات است، با این تفاوت که در انسان، به دلایلی خاص این احساس اوج و غلیان می گیرد. ازاین رو، آن را عشق می نامند. با این حال، از نظر حقیقت و ماهیت، چیزی جز طغیان و فوران شهوت نیست؛ یعنی از قوای جنسی سرچشمه می گیرد و به همان جا ختم می شود. همچنین افزایش و کاهش آن، به فعالیت های فیزیولوژیکی دستگاه تناسلی و به سنین جوانی بستگی فراوانی دارد.
در حقیقت، نیرویی که در جوانی پس از دیدن زیبارویی به وجود می آید، چیزی جز احساسی مادی و حیوانی نیست. این گونه عشق ها همان گونه که به سرعت می آید، به سرعت نیز از بین می رود و نه تنها نمی توان به آن اعتماد کرد، بلکه خطرناک و منحرف کننده است و تنها با عفاف و تقوا و تسلیم نشدن در برابر آن، آدمی به کمال می رسد.
2. نوع دیگری از احساسات انسان که از نظر حقیقت و ماهیت با شهوت مخالف است، «عاطفه» یا به تعبیر قرآن، «مودت» و «رحمت» نامیده می شود.
این نوع احساسات، انسان را به اوج کمال می رساند، درحالی که احساسات نوع اول ناپایدار و گذراست. در قرآن کریم، رابطه میان زن و شوهر با کلمه «مودّت» و «رحمت» بیان شده است.2 این نکته بسیار عالی است و به جنبه انسانی و فوق حیوانی زندگی زناشویی اشاره دارد. این امر مبیّن آن است که عامل اصلی، تنها رابطه طبیعی زندگی زناشویی نیست، بلکه ارتباط اصلی، صفا، صمیمیت و اتحاد دو روح است. به عبارت دیگر، آنچه زن و شوهر را به یکدیگر پیوند می دهد، مهر، مودت، صفا، صمیمیت و عشق به معنای حقیقی کلمه است، نه شهوت که در حیوانات نیز وجود دارد.
مولوی با بیان لطیف خویش، میان شهوت و مودت تفکیک می کند و شهوت را حیوانی و مودت را انسانی می خواند و می سراید:
مهر و رقّت، وصف انسانی بود
خشم و شهوت، وصف حیوانی بود
و در جایی دیگر می سراید:
این چنین خاصیتی در آدمی است
مهر، حیوان را کم است، آن از کمی است3
برتراند راسل در این باره می گوید:
کاری که منظور از آن فقط درآمد باشد، نتایج مفیدی به بار نخواهد آورد. برای چنین نتیجه ای باید کاری پیشه کرد که در آن ایمان به یک فرد، به یک مرام یا یک هدف نهفته باشد. عشق نیز اگر منظور از آن وصال محبوب باشد، کمالی در شخصیت ما به وجود نخواهد آورد و شبیه کاری است که برای پول انجام می دهیم. برای وصول به این کمال باید وجود محبوب را چون وجود خود بدانیم و احساسات و نیت هایش را از آن خود بشماریم.4
اگر بخواهیم برای عشق و عاشقی نمونه بیاوریم، انصاف این است که از شیعه و مکتب او یاد کنیم؛ زیرا از امتیازهای بزرگ شیعه در مقایسه با دیگر مذاهب این است که زیربنای اصلی آن، عشق و محبت است، چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آلهمی فرماید: «عَلیٌّ وَ شِیعَتُهُ هُمُ الفائِزُونَ؛ علی و شیعیان او رستگارانند».5
شیعیان شیفته، عاشق و مجذوب حضرت علی علیه السلام هستند. ازاین رو، تشیع، مذهب و مظهر عشق و شیفتگی و بالندگی است. تولای امام علی علیه السلام، مکتب عشق و محبت است؛ چرا که عشق به حضرت علی علیه السلام، عشق به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و عشق به خدا، عشق حقیقی است. به این ترتیب، در تشیع عنصر محبت دخالت تام دارد. حضرت علی علیه السلامدراین باره می فرماید:
لَو ضَرَبْتُ خَیشومَ المُؤمِن بِسَیْفی هذا علی أَن یُبغِضَنی مَا أَبْغَضَنی، وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنیا بِجَّماتِها عَلی المُنافقِ علی أَنْ یُحِبَّنی ما أحَبَّنی، وَ ذلِکَ أَنَّه قُضِی فَانْقَضی عَلی لِسانِ النَّبی الأمّیِّ أَنَّهُ قَالَ: «یا عَلیُّ لایُبْغِضُکَ مُؤمنُ وَ لا یُحِبُّکَ مُنافِقٌ».
اگر با شمشیرم بینی مؤمنی را بزنم که با من دشمن شود، هرگز دشمنی نخواهد کرد و اگر همه دنیا را بر سر منافق بریزم که مرا دوست بدارد، هرگز مرا دوست نخواهد داشت؛ زیرا این سخنی است که بر زبان پیامبر امّی جاری گشته است که فرمود: «یا علی! مؤمن، تو را دشمن و منافق، تو را دوست ندارد».6
حضرت علی علیه السلام، مقیاس و میزانی برای سنجش فطرت ها و سرشت هاست. آن که فطرتی سالم و سرشتی پاک دارد، از وی نمی رنجد، اگرچه شمشیر آن حضرت بر او فرود آید و آن که فطرتی آلوده دارد، به او علاقه مند نمی شود، اگرچه احسانش کند؛ زیرا علی علیه السلام جز تجسم حقیقت چیزی نیست.

انواع عشق
به عقیده حکما عشق بر دو گونه است: عشق حقیقی و عشق مجازی و عشق مجازی نیز بر دو گونه است: نفسانی و حیوانی.

1. عشق حقیقی
1. عشق حقیقی عبارت است از: بهجت و رضایت مندی از درک ذات چیزی.7 عشق حقیقی در حقیقت، همان شادی ناشی از تصور حضور ذات معشوق است که به ذات باری تعالی منحصر است؛ زیرا او خیر محض و کمال مطلق و ذات مقدسی است که هر کس به او بپیوندد، به سعادت ابدی می رسد که هدف عشق حقیقی است.8 به بیانی دیگر، خداوند معشوق حقیقی است؛ زیرا خدا، حقیقت مطلق و جمیل به ذات است و آن، همان عشق کامل به حق است.9

2. عشق مجازی
عشق مجازی؛ یعنی عشقی که معشوقش مجازی است و جمال و کمالی که در معشوق است، از آن خودش نیست، بلکه عاریتی است و این نوع عشق، خود دو گونه است:
الف) عشق مجازی نفسانی عبارت است از: علاقه به حُسن و شمایل معشوق که منشأ نوعی سنخیت میان عاشق و معشوق است که بیشتر شیفتگی عاشق به شمایل معشوق است.
ب) عشق مجازی حیوانی، این نوع عشق از شهوت سرچشمه می گیرد و به شهوت نیز پایان می یابد. در این نوع عشق، عاشق بیشتر به سیما و شکل ظاهری معشوق؛ یعنی اموری مانند رنگ و شکل اندام ها و امور مربوط به جسم معشوق شیفته است.10
خلاصه سخن اینکه معیار شناخت عشق حقیقی از غیرحقیقی، منشأ تولد آن است. اگر سرچشمه عشق، شهوت باشد، غیرحقیقی و فضیلت کُش و اگر سرچشمه آن، عفت و پرهیزکاری باشد، حقیقی و فضیلت آور است.
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن تر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش، چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق، اصطرلاب اسرار خداست11
مولوی
پی نوشتها:
1. نک: مجموعه آثار، ج 16، ص 250.
2. نک: «وَ مِن آیاتِهِ أنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْواجَاً لِتَسکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحَمَةً». روم: 21
3. مجموعه آثار، ج 16، صص 250 ـ 252.
4. همان، ص 252.
5. جلال الدین سیوطى، الدرّالمنثور، ذیل آیه 7 سوره بیّنه، به نقل از: ابن عساکر از جابر بن عبداللّه انصارى نقل مى کند:
در محضر پیامبر بودیم که على علیه السلامنیز وارد شد. حضرت فرمود: «وَالَّذِى نَفْسِى بِیَدِهِ إنَّ هذا وَ شِیعَتُهُ هُمُ الْفائِزوُنَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ سوگند به آن که جانم در دست اوست، این مرد و شیعیان او در روز قیامت رستگارانند.» آن گاه این آیه نازل شد: «إنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیَّةِ؛ کسانى که ایمان آوردند و اعمال شایسته انجام داده اند، آنها بهترین خلق خدایند.» وقتى این آیه نازل شد، اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله هرگاه على علیه السلام را مى دیدند، مى گفتند: «خیرُالبریّة» آمد. تفسیر المیزان، ج 20، ص 587.
6. نهج البلاغه، حکمت 45.
7. خواجه نصیرالدین طوسى، شرح الاشارات و التنبیهات، قم، دارالبلاغه، 1375، چ 1، ج 3، ص 359.
8. سیدیحیى یثربى، فلسفه عرفان، قم، دفتر تبلیغات، 1374، چ 3، ص 330.
9. نک: مجموعه آثار، ج 7، ص 130.
10. شرح الاشارات و التنبیهات، ج 3، ص 383.
11. بدیع الزمان فروزان فر، خلاصه مثنوى، انتشارات اساطیر، 1373، چ 1، صص 31 و 32.    
www.irc.ir

کلمات کلیدی : 
حقیقت عشق / عشق حقیقی / عاشق / عشق
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
شبهه: تصوّف مخالف شيعه نيست چون علماي شيعه، بر عليه آنها كتابي ننوشته‌اند.

پاسخ : 
ترديدي نيست كه تصوّف ريشه‌هاي غيراسلامي دارد و از خارج وارد جامعه اسلامي شده[1] و منشأ آن مسيحيّت، آداب و افكار هندي ماني[2] و فلسفه يونان مخصوصاً نوافلاطوني مي‌باشد.[3] و از اصول واقعي اسلام منحرف است. بنابراين فقهاي عظيم‌الشأن شيعه با پيروي از اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در طول تاريخ در برابر اين دسته، ايستادگي كرده و با بيان و قلم عرصه را بر آنها تنگ نموده‌اند و هميشه مردم را از پيروي صوفيان برحذر داشته‌اند. 
شيخ حرّعاملي صاحب كتاب وسائل‌الشيعه صدها روايت در مذمت صوفيه نقل كرده است. و خود او در ابطال تصوّف و نكوهش آن مي‌نويسد: «شيعه اماميّه و جميع طائفه اثني‌عشريه بر بطلان مذهب تصوّف و رد بر صوفيه از زمان پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ تا زمان حاضر اجماع داشته‌اند و همواره شيعيان به تبعيّت از امامان معصومشان در پي انكار صوفيه بوده‌اند.[4] 
و هم ايشان در جاي ديگر از كتاب خود مي‌نويسد: «تمام شيعه، صوفيّه را انكار نموده‌اند و از امامان خويش احاديث بسياري در نكوهش آنان نقل كرده‌اند و علماي شيعه كتابهاي بسياري در ردّ اين گروه و اثبات كفر آنان تأليف نموده‌اند كه از جمله كتاب شيخ مفيد در ردّ بر اصحاب، جلّاح است كه در آن آمده است كه صوفيه در اصل دو فرقه مي‌باشد، جلوليّه و اتحاديّه»[5] 
در اين راستا علما و بزرگان شيعه كه افكار و آراء باطل صوفيه و حقيقت تصوّف را خوب مي‌شناسند بر عليه آنها كتاب و يا رساله نوشته‌اند كه از جمله: علامه آل آقا در كتاب «فضايح صوفيه» اسامي 120 كتاب مهم و تحقيقي در اين مورد را ذكر مي‌كند، از آنجا كه ذكر همه آنها در حوصله اين نوشتار نيست به برخي از آنها اشاره مي‌شود: 
1 . الرد علي الصوفيّه الغاليه، تأليف حسين بن سعيد اهوازي از اصحاب امام رضا ـ عليه السّلام ـ . 
2 . رد بر حسن بصري، تأليف فضل بن شاذان. 
3 . كسر الأصنام در ابطال تصوّف، ملاصدرا، صدرالمتألهين صاحب كتاب اسفار اربعه. 
4 . الرد علي الصوفيه، ابوالفتح محمد بن علي الكراجكي. 
5 . المطاعن المجرميّه في ردّ صوفيه، شيخ نورالدين أبي الحسن علي بن عبدالعالي الكركي. 
6 . عين الحياه، محمد باقر مجلسي. 
7 . الرد علي اهل الشهود القائلين بوحده الوجود، ملّا سعيد لاهيجاني. 
8 . الرد علي الصوفيه، تأليف ملّا اسماعيل بن محمدحسين مازندراني. 
9 . الرد علي الصوفيه، سيد قاضي هاشمي دزفولي. 
10. كلمه في التصوّف، محمدصالح مازندراني سمعاني. 
11 . ارشاديّه رد بر صوفيه، شيخ علي معصومي گنابذي. 
12 . حجّت قوي رد بر مولوي و مثنوي، شيخ جواد خراساني. 
13 . كشف‌التهمه، تأليف ذبيح الله محلاتي. 
14 . ميزان‌المطالب، تأليف ميرزا جواد تهراني. 
15 . خيراتيه، آقا محمدعلي بن علّامه وحيد بهبهاني. 
16. تنبيه‌الغافلين، آقا محمد بن آقا محمد علي بن وحيد بهبهاني. 
آنچه ذكر شد بخشي از كتابهايي است كه به طور مستقل توسط فقها و انديشمندان شيعه اماميه از زمان امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ تا به حال در ابطال عقايد و باورهاي پشمينه ‌پوشان (صوفيه) تأليف شده است، اما كتابهاي كه قسمتي از آنها در رد اين گروه نوشته شده و يا فصل خاصي به اين موضوع اختصاص داده شده بسيار زياد است كه نياز دارد در اين مورد منبع‌شناسي مستقل صورت گيرد.
[1] . مطهري، مرتضي، آشنايي با علوم اسلامي، ج 2، ص 98، تهران، صدرا، بسيت و دوم 1378 ه. 
[2] . مشكور، جواد، فرهنگ فرق اسلامي، ص 306، مشهد، آستان قدس رضوي، 1368 ه. 
[3] . لاهيجي، محمد، مقدمه مفاتيح الاعجاز، ص 36، تهران، سعدي، پنجم، 1371 ه. 
[4] . حرعاملي، الاثني‌عشريه، ص 44، قم، دارالكتب العلميه، بي‌تا. 
[5] . همان، ص 52.
www.andisheqom.com
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
شبهه: مي‌توان گفت كه تصوف همان مفهوم زهد در فرهنگ اسلامي را دارد.

پاسخ : 
براي روشن شدن اينكه آيا تصوّف همان مفهوم زهد در فرهنگ اسلام است يا خير به ناچار بايد اين دو كلمه از جهات مختلف مورد بررسي قرار بگيرند. بنابراين بحث را در دو مطلب و يك نتيجه به ترتيب بيان مي‌كنيم. 
مطلب اول، حقيقت زهد و پارسائي در اسلام 
زهد از نظر لغت به معناي بي‎ميلي و اعراض است و در مقابل آن كلمه رغبت به معناي كشش و ميل قرار دارد. و در اصطلاح چنانچه كه شيخ‌الرئيس در اشارات خود مي‌فرمايد به معناي ترك دنيا و اعراض از طيّبات آن مي‌باشد.[1] اين بي‌ميلي و اعراض يا طبيعي و غيرارادي است مانند بي‌ميلي يك مريض به سوي غذا و يا قلبي و ارادي است. و زهد قلبي هم داراي دو مرتبه است يكي اينكه فقط از جهت روحي و قلبي نسبت به اموال و زخارف دنيا علاقه‌مندي و گرايش انسان تضعيف شده و از بين برود و مرتبه دوم اينكه از جهت عمل نيز اين اراده قلبي متابعت گردد. 
حالا يا به صورت كامل از دنيا و آنچه كه مربوط به دنيا است اعراض و گوشه‌نشيني و انزوا پيشه گردد و يا در عمل يك حدّ اعتدال رعايت گردد و فقط از تنعمات و تجملات و لذت‌هاي دنيوي پرهيز و اجتناب شود.[2] 
در اسلام آنچه كه به عنوان زهد مورد تأكيد و ترغيب قرار گرفته است عبارت است از عدم گرايش قلبي و روحي به دنيا و آنچه كه مربوط به آنست در حالي كه توأم باشد با رعايت اعتدال و اجتناب از افراط و تفريط در عرصه عمل. و اما قطع روابط با امور دنيوي از طعام و پوشاك و مسكن گرفته تا فعاليت‌هاي اجتماعي و خانوادگي و امثال اينها همانند چيزي كه در رهبانيت نصاري و رياضت‌هاي هند و تصوف اسلامي مطرح و رايج است نه تنها در دين اسلام به آن ترغيب نشده بلكه از آن نهي شده است و پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرموده است: «لارهبانيه في الاسلام»[3] يعني هيچ نوع رهبانيتي در دين اسلام تشريع و تجويز نشده است. و همچنان در آيات و روايات متعددي اين طرز تفكر و روش عملي در زندگي مورد نكوهش قرار گرفته است مثلاً در قرآن آمده است: «در آنچه خدا به تو داده سراي آخرت را به طلب و بهره‌ات را از دنيا فراموش مكن»[4] «بگو چه كسي زينتهاي الهي را براي بندگان خود آفريده و روزي‌هاي پاكيزه را حرام كرده است؟! بگو اينها در زندگي دنيا براي كساني است كه ايمان آورده‌اند»[5] «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از نعمتهاي پاكيزه‌اي كه به شما روزي داده‌ايم بخوريد و شكر خدا را بجا آوريد»[6] در روايات متعددي در باب اخلاق پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ در بحارالانوار نقل شده كه اصلاً در رفتار آن حضرت زهد مطلق ديده نمي‌شود. و پيامبر اسلام از طرف خداوند براي بندگانش الگو و اسوه حسنه معرفي شده است.[7] و همچنان زندگي همه معصومين ـ عليهم السلام ـ عاري از هر نوع افراط در زهد بوده است. 
اما از طرف ديگر در كنار اين آيات و روايات، آيات و روايات ديگري هستند كه تأكيد بر زهد و عدم دلبستگي به دنيا و زخارف آن مي‌كنند. مثلاً خداوند مي‌فرمايند: «اين زندگي دنيا چيزي جز سرگرمي و بازي نيست»[8] «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد اموال و فرزندان‌تان شما را از ياد خدا غافل نكند و كساني كه چنين كنند، زيانكارانند».[9] و اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: «اي مردم زهد عبارت‌ است از كوتاهي آرزوها و سپاس‌گذاري از نعمت‌هاي خدا و دوري گزيدن از حرام‌ها»[10] و نيز مي‌فرمايد: «زهد در ميان دو كلمه از قرآن قرار دارد و آن اين است كه هرگز به خاطر آنچه كه از دست مي‌دهيد اندوهگين نشويد و به خاطر نعمتي كه به شما مي‌رسد شادمان نشويد ـ[11] و هر كس بر آنچه كه از دست مي دهد غمگين نشود و بر آنچه در آينده به او داده خواهد شد خوشحال نگردد هر دو طرف زهد را دريافته است»[12] امام علي ـ عليه السّلام ـ در عين حالي كه زهد را كاملاً و دقيقاً با تمسك به آيه شريفه تعريف مي‌كند بندگان خدا را به آن ترغيب مي‌نمايد. و همچنان روايات زيادي در بحارالانوار و غير آن در ستايش زهد و آثار مثبتي كه بر آن مترتب مي‌گردد نقل شده است. از آن جمله روايتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در كافي چنين نقل شده است: «هر كس از دنيا اعراض كند خداوند در قلب او حكمت را تثبيت مي‌كند و زبانش را با آن حكمت گويا مي‌گرداند و عيوب دنيا را به او نشان مي‌دهد و او را با سلامت از دنيا به دارالسلام مي‌برد».[13] 
از مجموع اين مطالب امور زير بدست مي‌آيد: 
1 . زهد در دين اسلام ريشه قرآني و روائي دارد كه مورد توجه و عنايت خاص خداوند و پيامبر و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ مي‌باشد. 
2 . زهد در اسلام يك حالت و ملكه روحي و قلبي است كه مانع گرايش و تمايل انسان به سوي ماديات و همه اموري كه مربوط به دنيا است مي‌شود و با حفظ اعتدال در عمل، انسان را به سوي كمال مطلوب سوق مي‌دهد. 
3 . گرايش قلبي به زندگي دنيا و مشغول شدن به آن، مانع از رسيدن به كمال مطلوب انساني مي‌شود. 
4 . عزلت و گوشه‌نشيني، رياضت جسمي و رهبانيت در اسلام شديداً مورد نكوهش و نهي قرار گرفته است. 
5 . آثار مثبت زيادي از قبيل ايثار، همدردي، جوانمردي، خدمت، آزادگي، عفت، استقلال، ترك اصراف و تبذير و در نهايت سلامتي جامعه اسلامي مترتب مي‌گردد و خود زاهد با اطمئنان قلب و آسايش مطلوب درميان همه ناهنجاريها و مشكلات اقتصادي، اجتماعي و امثال اينها سالم و شادمان به مقصود مي‌رسد و از يك نوع لذت معنوي غيرقابل وصفي برخوردار مي‌گردد. 
مطلب دوم، حقيقت تصوف: 
حالا كه با مسئله زهد تا حدودي از جهات مختلف آشنا شديم، تصوف را مورد بررسي قرار مي‎دهيم. 
كلمه صوفي و تصوف همانطوري كه محققين گفته‌اندد از «صوف» به معناي پشم گرفته شده است بنابراين از نظر لغت هيچ ربطي با مفهوم زهد ندارد.[14] اساس و بنياد تصوف برمي‌گردد به رفتار و روش زندگي مردان پشمينه‌پوشي كه در قرن دوم هجري ظهور كردند. قاسم غني در كتاب تاريخ تصوف در اسلام از تلبيس الابليس ابن الجوزي سخني نقل مي‌كند:[15]«در زمان رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ به مردم گفته مي‌شد: «مسلمٌ و مؤمنٌ» بعد اسم زاهد و عابد حادث شد و بعد اقوامي پديدار شدند كه دلبستگي آنها به زهد و تعبّد به مقامي بود كه از دنيا كناره جستند و كاملاً خود را وقف عبادت نمودند و طريقه خاصي بوجود آوردند». اولين كسي كه به اسم صوفي ياد شده است ابوهاشم كوفي مي‌باشد. و به تدريج از رفتار و روش رياضت‌گونه اين افراد در قرن سوم تصوف و فرقه صوفيه رسماً در ميان مسلمين پديدار گرديد و اعتقادات خاصي پايه‌گذاري نمودند و در مسائل عملي نيز آداب و رسوم عجيب و غريب را براي تشكيلات‌شان به عنوان يك علم خاص وضع كردند. و به طور اجمال به برخي از اعتقادات و آداب و رسوم آنها اشاره مي‌كنيم: 
مهمترين اعتقادات آنها اعتقاد به وحدت وجود است به اين معنا كه هر موجودي وجود خدا است. مسئله ديگري كه در تصوف نقش اساسي دارد مسئله عشق‌بازي است و حتي عبادات‌شان بايد توأم با عشق باشد. مرشد گرفتن و مريد شدن مسئله ديگري است كه در تصوف مطرح است. قواعد منظمي كه همه آنها با چهل روز به پايان مي‌رسند، از امور ديگري است كه متصوفه به آنها پاي‌بند هستند.[16] علاوه بر اينها بنياد تصوف مبتني بر علوم يونان قديم، ايران قديم، رياضت هند و رهبانيت نصاري مي‌باشد و در دين اسلام نه در قرآن كريم و نه روايات و نه در مقابل رفتار معصومين ـ عليهم السلام ـ اثري از تصوف ديده نمي‌شود بلكه تصوف يك فرقه و مكتبي است كه مانند رهبانيت در مسيحيت از طرف متصوفه به بدعت در اسلام ايجاد شده است و هيچ ربطي به اسلام ندارد. 
از بيان مطالب گذشته نتيجه‌گيري زير قطعي مي‌شود: 
1 . تصوف با مفهوم زهد كه در فرهنگ اسلام مطرح است هيچ سنخيتي ندارد. 
2 . تصوف هيچ نوع ريشه‌اي در دين اسلام ندارد. اما زهد در دين مقدس اسلام داراي ريشه‌هاي محكم و استوار مي‌باشد. 
3 . هيچ‌گونه دليل عقلي و نقلي بر حقيّت تصوف نداريم بلكه بطلان آن با ادلّه متعددي آشكار و روشن بوده كه در اينجا مجال براي طرح آنها نيست.
[1] . ابن سينا، ابوعلي حسين بن عبدالله، شرح اشارات، 3/369 قم، مطبعه‌القدس اول 1375 ه.ش. 
[2] . شهيد مطهري، مرتضي، سيري در نهج‌البلاغه، ص 210، تا آخر، قم، دارالتبليغ الاسلامي، 1353 ه.ش. 
[3] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، 2 / 206، لبنان، بيروت، مؤسسه الوفاء، دوم، 1403 هـ . ق. 
[4] . قصص، 77. 
[5] . اعراف، 32. 
[6] . بقره، 172. 
[7] . احزاب، 21. 
[8] . عنكبوت، 64 و محمد 36، و انعام 32. 
[9] . منافقون، 9. 
[10] . فيض‌الاسلام، نهج البلاغه، خطبه 80، ص 180. 
[11] . الحديد، 23. 
[12] . فيض‌الاسلام، نهج البلاغه، حكمت 431، ص 1291. 
[13] . كليني، محمد بن يعقوب، كافي، 2/128، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چهارم، 1365 هـ . ش. 
[14] . سميعي، كيوان، مقدمه گلشن راز، ص 24 - 25 ، تهران، انتشارات سعدي، 1371 هـ . ش. 
[15] . غني، قاسم، تاريخ تصوف در اسلام، 25. 
[16] . سميعي، كيوان، مقدمه گلشن راز، ص 35، تهران، انتشارات سعدي، 1371 هـ‌. ش.
www.andisheqom.com
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
شبهه: عرفان شيعي ريشه در عرفان هندي دارد.

پاسخ : 
در پاسخ اين مطلب لازم است ابتدا، عرفان شيعي و عرفان هندي مورد بحث قرار گيرد و سپس وجه تمايز اين دو بيان گردد، آن گاه از ارتباط و عدم ارتباط عرفان شيعه با عرفان هندي و تصوّف سخن به ميان آيد. 
عرفان شيعه: 
در مذهب شيعه گروه خاصي به نام «عرفا» كه داراي فرهنگ و آداب خاص و مخالف عامه مسلمين باشد ديده و همواره در ميان شيعه كساني بوده و هستند كه هيچ امتياز ظاهري با ديگران ندارند. و در عين حال عميقاً خداترس و اهل سير و سلوك عرفاني مي‌باشند كه بيشتر فقها و مراجع معظم تقليد با پيروي از مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ چنين مي‌باشند. ولكن برخي از آنها در اين رابطه از ديگران پيشي گرفته و در اوج عرفان به معني دقيق آن قرار دارند. در اين راستا مي‌توان به بزرگان ذيل اشاره نمود: علامه طباطبائي صاحب تفسير الميزان، حضرت امام خميني رهبر كبير انقلاب اسلامي، آيت الله شاه‌‌آبادي، ميرزا مهدي آشتياني، ميزرا جواد ملكي تبريزي، مرحوم آقا سيدعلي قاضي، آقا محمدرضا قمشه‌اي، ميرزا ابوالحسن جلوه، بهاري همداني، ملا حسين‌علي همداني، سيد احمد كربلايي، و سيد علي شوشتري، هر كدام از اين بزرگان در قله زهد و پاكي نفس بوده و سراسر زندگيشان اُنس با خدا و معنويت بوده و هيچ نقطه ضعفي را كسي در آنان سراغ نداشته و ندارند. 
از نظر علمي نيز هر كدام در فقه و اصول مجتهد و در تفسير و فلسفه و كلام يدبيضا داشته اند. 
ريشه اين‌گونه عرفان در تعاليم اسلام و قرآن كريم و حديث مي‌باشد، مرحوم كليني در كتاب شريف كافي روايتي به اين مضمون نقل كرده است: رسول خدا روزي پس از اداء نماز صبح چشمش به جواني افتاد رنگ پريده، از او پرسيد: كيف اصبحت؟ حالت چگونه است؟ گفت: اصبحت موقِناً، در حال يقين به سر مي‌برم. فرمود علامت يقينت چيست؟ عرض كرد يقين من اين است كه مرا در اندوه فرو برده و شبها مرا بيدار و روزها مرا تشنه (در حال روزه) قرار داده است. گويا عرش خدا را مي‌بينم كه براي رسيدن به حساب مردم نصب شده و مردم همه محشور شده‌اند... رسول خدا به اصحاب خود رو كرد و فرمود: اين شخص بنده‌اي است كه خداوند دل او را به نور ايمان منور گردانيده است. آنگاه به جوان فرمود: حالت خود را حفظ كن كه از تو سلب نشود. جوان گفت دعا كن خداوند مرا شهادت روزي فرمايد: طولي نكشيد كه غزوه‌اي پيش آمد و جوان شركت كرد و شهيد شد.[1] 
عرفان هندي 
محورهاي اصلي عرفان هندي دو چيز است يكي اشراق از طريق رياضت و ديگري وحدت وجود. 
اشراق از طريق رياضت از عقايد قديمه و مشهور هنديست و همه كس كم و بيش از رياضت‌هاي بدني هندوان اطلاع دارند. اما وحدت وجود در عرفان هندي خيلي مهم و قابل توجه است تا جايي كه با ديانت آنان مخلوط شده است. در كتاب مذهبي «ويدا» نوشته شده كه بر همه يعني خدا در موقع خلقت فرموده است: «من واحدم و ليكن بسيار خواهم شد» و در جاي ديگر از همان كتاب ذكر شده كه همان يك خداست كه گاهي به شكل زارع در آمده در زمين زراعت مي‌كند و آب شده، زمين را سيراب مي‌سازد و غلّه كشته همه مخلوق را سير مي‌نمايد.»[2] و از عقايد ديگر آنان مي‌توان به «فنا» و مقامات هشتگانه اشاره نمود.[3] 
از مقايسه بين عرفان شيعه و عرفان هندي به دست مي‌آيد كه هيچ ارتباطي ميان عرفان شيعي و عرفان هندي وجود ندارد. زيرا اعتقاد به «وحدت وجود» و رياضت‌هاي آنچناني كه از محورهاي اصلي عرفان هندي مي‌باشد. از ديدگاه شيعه كفر و نامشروع به شمار مي‌آيد. تنها چيزي كه باعث توهم ارتباط عرفان شيعه و عرفان هندي شده، جريان تصوف در جامعه اسلامي است. و شباهت‌هايي كه در باورها و اعمال صوفيه و مرتاضان هندي وجود دارد. البته ما هم قبول داريم كه تصوف ريشه «عرفان هندي دارد و برخي از باورهاي آنان مانند وحدت وجود و رياضت‌هاي سخت بدني از آنجا نشأت گرفته است. 
ولكن بايد دانست كه تصوف هيچ ارتباطي با شيعه ندارد. و در طول تاريخ و حتي در قرن اخير فقهاي عظيم‌الشأن شيعه سر سازش با صوفيه نداشته‌اند. و مبارزات سرسختانه علماي شيعه با جريان تصوف و متصوفه به گونه ‌اي بوده است كه هيچ يك از مذاهب مخالف به اين شدت دنبال نكرده است. 
علامه حلّي گفته است: برخي از صوفيان را در كربلا ديدم كه نماز نمي‌خواند و مي‌گفتند: اينان واصل شده‌اند. در حالي كه اينان جاهل‌ترين جاهلان مي‌باشد و عقايد‌شان شبيه به عقايد كفار است.[4] 
شيخ حرعاملي نويسنده كتاب وسائل‌الشيعه در كتاب اثني عشريه مي‌گويد: تمام شيعيان فرقه صوفيه را انكار مي‌نموده‌اند».[5] 
نتيجه اين كه بين تصوف و عرفان هندي شباهت‌هاي اساسي و مهم وجود دارد كه بيانگر تأثيرپذيري اين جريان از عرفان هندي است ولكن بين عرفان شيعي و عرفان هندي و تصوف به اصطلاح اسلامي هيچ گونه ارتباط و هماهنگي وجود ندارد. و كاملاً در تضاد هم‌اند.
[1] . كليني، محمد بن يعقوب، كافي، ص 53، دارالكتب الاسلاميه، چهارم، 1365 ه. 
[2] . سمعي، كيوان، مقدمه مفاتيح‌الاعجاز في شرح گلشن راز، ص 36، كتابفروشي محمودي، بي‌تا، بي‌جا. 
[3] . دكتر غني، قاسم، تاريخ تصوف، ص 165، تهران، زوار، دوم، 1340 ه.ش. 
[4] . حلي، ابويوسف حسن بن مطهر، نهج‌الحق و كشف‌الصدق، ص 58، دارالهجره، مطبعه صدر، بي‌تا. 
[5] . حرعاملي، الاثني‌عشريه، ص 44، قم، دارالكتب العلميه، بي‌تا.
www.andisheqom.com
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
رابطه ميان شك و عرفان چيست و آيا اصلاً آنها به هم ربطي دارند يا خير؟

پاسخ : 
گاهي براي سالك در عرفان عملي و نظري، «شك پويا» حاصل مي شود كه موجب «تأمل» در سير عملي و «تفكر» در سير عملي مي شود و نتيجه آن خلوص بيشتر در عمل و تقويت بيان هاي اعتقادي است اين نوع شك موجب جرقه هاي عرفاني شده و از آن به «شك مقدس» ياد مي شود.
اما گاهي براي رهروان، «شك ايستا» به معناي ترديد ناشي از جهل و ابهام است و سالك را به سستي و توقف مي كشاند.
از آنجا كه «عرفان» با كشف و شهود و علم حضوري ارتباط دارد، چنين شكي با عرفان بي ارتباط است. آنچه كه در عرفان مطرح است، «حيرت و اضطراب و تشويش خاطر» مي باشد؛ از اين رو در مقامات، منازل و مراحل سير وسلوك مسأله ثبات و سكون مطرح است.
«ثبات» امري است كه پس از ايمان حاصل مي شود. امكان دارد عارف ايمان را در وجود خود تحصيل كند؛ ولي در اين حالت ثبات نداشته و متزلزل باشد. گاهي به سمت حق و گاهي به سمت باطل خواهد رفت و روشن است كه مجموع حق و باطل، باطل است. از اين رو در عرفان، ثبات قدم در ايمان مطرح است؛ زيرا در اين صورت ديگر چيزي سالك را نمي لرزاند. (1)
در مراحل بالاتر سلوك، سالك قبل از وصول و در حين طي طريق، چون مي داند راهزن خطرناكي بر سر راهش كمين كرده، مضطرب است. از سوي ديگر وقتي سالك خويش را به بارگاه قدس الهي نزديك مي بيند، جلال و شكوه خدا، او را مرعوب مي كند؛ اما وقتي از منطقه خطر گذشت و به محور امن رسيد، كم كم اضطرابش فرو مي نشيند و به سكون و آرامش مي رسد.
به هر روي در اين مرحله، تپش دل و اضطراب قلب سالك، به اين جهت است كه خدا را هم به عنوان «قهر» مي شناسد و هم به عنوان مبدأ «مهر» و مي ترسد مبادا از دستور او تخلف كند و از قهر او در امان نباشد! مهماني كه به جايي نا آشنا مي رود، ابتدا مضطرب است؛ اما وقتي نشانه لطف ميزبان را ديد، آرامش مي يابد. انسان سالك مي بيند همراه، خداي اوست و راه او نيز صراط خداي او است. او در صراطي گام مي نهد كه راه محبوب او است و همراه كسي اين راه را طي مي كند كه محبوب او است.
آنچه درباره برخي از امامان نقل شده است كه در هنگام نماز پهلوي شان از شدت هراس مي لرزيد (ولي كم كم آرام مي شدند) و يا در هنگام «لبيك گفتن» صدايشان در گلو مي شكست و اشك از چشمانشان فرو مي ريخت (ولي بعد در اثناي مناسك، آرام مي شدند)، به همين جهت بوده است. (2)
حمله ها و رقص خاشاك اندر آب 
هم ز آب آمد به وقت اضطراب (3)
پی نوشتها:
1- نگا: مراحل اخلاق در قرآن (تفسير موضوعي، ج 11)، صص 239-241.
2- همان، صص 357-361.
3- مثنوي معنوي دفتر 1، بيت 3340.
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
عشق سازنده است یا ویرانگر؟

پاسخ : 
علاقه به شخص یا شی ء وقتی که به اوج شدت برسد، به طوری که وجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد، عشق نامیده می شود. عشق، اوج علاقه و احساسات است، ولی نباید پنداشت که آن چه به این نام خوانده می شود، یک نوع است. دو نوع کاملاً مختلف است. آثار نیک مربوط به یک نوع آن است، ولی نوع دیگر آن کاملاً آثار مخرّب و مخالف دارد. احساسات انسان انواع و مراتب دارد. برخی از آن ها از مقوله شهوت و مخصوصاً شهوت جنسی است و از وجوه مشترک انسان و دیگر حیوانات است، با این تفاوت که در انسان به علت خاصی که مجال توضیحش نیست، اوج و غلیان زاید الوصفی می گیرد و بدین جهت نام عشق به آن می دهند. در حیوانات هرگز به این صورت در نمی آید، ولی به هر حال، از لحاظ حقیقت و ماهیت، جز طغیان و فوران و توفان شهوت چیزی نیست. از مبادی ء جنسی سرچشمه می گیرد و به همان جا خاتمه می یابد ـ افزایش و کاهشش بستگی زیادی دارد به فعالیت های فیزیولوژیکی دستگاه تناسلی و قهراً با پا گذاشتن به سن از یک طرف و اشباع و از طرف دیگر کاهش می یابد و منتفی می گردد.
جوانی که از دیدن رویی زیبا و مویی مجعدّ به خود می لرزد و از لمس دستی ظریف به خود می پیچد، باید بداند جز جریان مادی حیوانی [چیزی] در کار نیست. این گونه عشق ها به سرعت می آید و به سرعت می رود. قابل اعتماد و توصیه نیست؛ خطرناک است. فضیلت کش است تنها با کمک عفاف و تقوا و تسلیم نشدن در برابر آن است که آدمی سود می برد؛ یعنی خود این نیرو، انسان را به سوی هیچ فضیلتی سوق نمی دهد، ولی اگر در وجود آدمی رخنه کرد و در برابر نیروی عفاف و تقوا قرار گرفت و روح، فشار آن را تحمل کرد، ولی تسلیم نشد، به روح قوت و کمال می بخشد. انسان نوع دیگری احساسات دارد که از لحاظ حقیقت و ماهیت با شهوت مغایر است. بهتر است نام آن را عاطفه یا به تعبیر قرآن، «مودّت» و «رحمت» بگذاریم. انسان آن گاه که تحت تأثیر شهوات خویش است از خود بیرون نرفته است، شخص یا شی ء مورد علاقه را برای خودش می خواهد و به شدّت می خواهد. اگر درباره معشوق و محبوب می اندیشد، بدین صورت است که چگونه از وصال او بهره مند شود و حداکثر تمتّع را ببرد. بدیهی است که چنین حالتی نمی تواند مکمّل و مرّبی روح انسان باشد و روح او را تهذیب نماید. گاهی انسان تحت تأثیر عواطف عالی انسانی خویش قرار می گیرد، محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می کند، سعادت او را می خواهد و آماده است خود را فدای خواست های او بکند. این گونه عواطف، صفا و صمیمیت و لطف و رقّت و از خود گذشتگی به وجود می آورد، برخلاف نوع اول که از آن، خشونت و سَبُعیّت و جنایت برمی خیزد. مهر و علاقه مادر به فرزند از این مقوله است. ارادت و محبت به پاکان و مردان خدا و هم چنین وطن دوستی ها و مسلک دوستی ها از این مقوله است.
این نوع احساسات است که اگر به اوج و کمال برسد، همه آثار نیکی بر آن مترتّب است و هم این نوع است که به روح شکوه، شخصیت و عظمت می دهد، برخلاف نوع اول که زبون کننده است. هم این نوع از عشق است که پایدار است و با وصال تیزتر و تندتر می شود، برخلاف نوع اول که ناپایدار است و وصال مدفن آن به شمار می آید.
منبع: جاذبه و دافعه علی علیه السلام، علامه شهید مطهری(ره)، صص 55 ـ 57.

کلمات کلیدی : 
عشق / مودّت / رحمت / شهوت جنسی / علاقه
 

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

دانستنی های عمومی در مورد عرفان و تصوف


پرسش : 
نسبت میان «دین اسلام» و «عرفان» چیست؟

پاسخ : 

باید ملاحظه کرد که آیا می توان «عرفان و اسلام» را به معنای واقعی کلمه «عرفان اسلامی» دانست؛ یعنی، عرفانی که برخاسته از متن اسلام و منابع اصیل مذهبی مسلمانان است (مانند علم فقه، حدیث، تفسیر) و یا آنکه باید آن را عرفان مسلمانان دانست؛ یعنی، نوعی علم و معرفت و شیوة زندگی که ربطی به اسلام ندارد؛ جز آنکه اصحاب و پیروان آن، منتسب به اسلام بوده¬ اند (مانند طب و ریاضیات مسلمانان)؟ (1) در این خصوص سه دیدگاه وجود دارد:
یکم. بسیاری از عارفان و متصوفه معتقدند: عرفان و تصوف، محض اسلام و اسلام محض است. ایشان همواره برای مطالب خود، از آیات قرآن و سنت نبوی و رفتار و گفتار امامان (علیهم السلام) شاهد می آورند.
اینان می گویند: اعتقاد به حیات اخروی در اسلام، خیلی غلیظ است و این اعتقاد مستلزم بیهوده شمردن و ناپایدار دانستن خوشی ها و لذات دنیوی است: «اعلموا انما الحیاه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخر بینکم و تاثر فی الاموال و الاولاد مثل غیث اعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما و فی ال آخره عذاب شدید و مغفره من الله و رضوان و ما الحیاه الدنیا الا متاع الغرور) (2)؛ «بدانید که زندگی دنیا، در حقیقت، بازی و سرگرمی و آرایش و فخر فروشی شما به یکدیگر و فزونی جویی در اموال و فرزندان است. [مثل دنیا] چون مثل بارانی است که کشاورزان را رستنی آن [باران] به شگفتی اندازد، سپس [آن کشت] خشک شود و آن را زرد بینی، آنگاه خاشاک شود و در آخرت [آن کشت] خشک شود و آن را زردبینی، آنگاه خاشاک شود و در آخرت [دنیا پرستان را] عذابی سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا، آمرزش و خشنودی است و زندگانی دنیا جز سرای فریبنده نیست».
خود پیامبر(ص) ـ که مصداق اسوة حسنه است (لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه (3) ـ برای مسلمین مثالی بود که از زهد و سادگی و عدم تکلف در زندگی و طبق روایات بسیار، ایشان علاوه بر عبادات واجب، شب ها مناجات نموده و گاهی انزوا پیشه می کردند.
همچنین عارفان مناسباتی میان انسان و خدا مطرح می کنند که برگرفته از آیه (فذا سویته و نفخت فیه من روحی) (4) است. و یا مباحثی چون وحدت وجود را از آیاتی مانند: (الله نور السماوات و الارض) (5) و (الم تر ان الله یعلم ما فی السماوات و ما فی الارض ما یکون من نجوی ثلاثه الا هو رابعهم و لا خمسه الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الا هو معهم این ما کانوا) (6) برداشت کرده اند و... بنابراین «اسلام»، یعنی «عرفان» و «عرفان»، یعنی «اسلام» و عرفان اسلامی به حقیقت و واقعیت از اسلام گرفته شده است؛ نه از مشرب های دیگر. (7)
دوم. این دیدگاه معتقد است: تصوف در میان مسلمانان، از آغاز پیدایش و نیز در مراحل تکاملی خویش، همواره تحت تأثیر فرهنگ¬های بیرون از حوزة اسلام بوده و در واقع از بیرون وارد حوزة اسلامی شده است؛ بدین صورت که مسلمانان در اثر تماس و آشنایی با راهبان مسیحی، عارفان هندی و فلسفه¬ های یونانی، چنین راه و روشی را برگزیدند.
بنابراین آنچه «عرفان اسلامی» خوانده می¬شود، در واقع آمیخته¬ ای است از آنچه که در این فرهنگ ها و تمدن ها وجود داشته است. البته این عناصر به دست مسلمانان ـ که از نبوغ و ذوق سرشاری برخوردار بودند ـ صورت نوینی به خود گرفت و تکامل یافت و به دست کسانی چون محی الدین عربی، به اوج خود رسید. (8) 
این عده معقتدند: تصوف در سطح جهان بینی و حوزه عملی و کرداری، به هیچ مذهب یا دین خاصی مربوط نیست و در واقع این یک نگرش انسانی است. (9)
گروهی از معقتدان به این دیدگاه برآنند که: در بستر تاریخ اندیشه و تأمل انسانی، سه جریان شناختی و اعتقادی عمده شکل گرفته است: جریان وحی (دین و قرآن)، جریان عقل (فلسفه و برهان) و جریان کشف (ریاضت و عرفان). این سه جریان از هم جدا بوده و هیچ ارتباطی به هم ندارند؛ بنابراین از اختلاط شان باید جلوگیری کرد (10) برخی از طرفداران این ایده، به کلمات ابن عربی تمسک کرده و مدعی اند: عرفان یک دین انسانی است که دین اسلام، آن را تأیید کرده است. (11)
ابن عربی در فصوص الحکم می گوید:
«دین بر دوگونه است: دین الهی و دین انسانی. «دین الهی» آن است که خدا و پیامبران و جانشینان آنان به آن دعوت کرده¬ اند و «دین انسانی» آن است که بشر ابداع کرده و خداوند هم آن را تایید کرده است. دین الهی را خداوند برگزیده و آن را از دین خلق، برتر نهاده است... نظام رهبانیت و ریاضتی که بشر آن را ابداع و اختراع کرده است، شامل مجموعه ای از فرمان ها و قواعد مبتنی بر حکمت است که به وسیلة هیچ یک از پیامبران و به آیین و شیوة شناخته شدة بعثت، ابلاغ نشده اس. اما چون قواعد و اصول آن با نظام مشروع و حکم الهی سازگار است، خداوند آن را نیز همانند دین الهی، تایید کرده است... مردم هم با پيروي از اين نظام رياضتي ، خوشبخت شده و با مخالفت آن، موجب ناخشنودي حق خواهند بود. (12)
طرفداران اين ديدگاه، مدعي اند: اسلام، ديني ساده و عمومي و خالي از هرگونه رمز و پيچيدگي است. علاوه بر آنكه آداب عرفاني، آدابي است كه فقه اسلامي از آن بي خبر است. از نظر اين گروه، نيكان و صحابه رسول اكرم (ص) ـ كه عرفاي متصوفه خود را به آنها منتسب مي كنند و آنان را پيشرو خود مي دانند ـ زاهداني بيش نبوده اند و روح آنان از سلوك و توحيد عرفاني بي خبر بوده است. درباره آيات و احاديثي كه اهل تصوف بعدها براي تطبيق و ارتباط اصول و مباني تصوف با آيين اسلام به آنها متوسل شده اند بايد گفت: بسياري از اينها مجهول و فاقد سند صحيح است و يا اينكه تصرفاتي در تفسير آنها به عمل آمده و متاخران صوفيه، مطابق ذوق و مباني خود، روايات را معنا كرده اند و نيز در معاني آيات بيشتر مرتكب تأويلات بعيد و تفسيرهاي بي مورد شده اند. (13)
سوم. عرفان و تصوف نخستين مايه هاي خود را ـ چه در زمينه انديشه ها و افكار (عرفان نظري) و چه در قلمرو و روش و طريقه خاص زندگي (عرفان عملي) ـ از اسلام گرفته است؛ ولي بايد به چند نكته توجه كرد تا مقصود اين ديدگاه روشن شود.
3-1. اين عرفان نه مانند علم و فقه و حديث، صددرصد برخاسته از متون و منابع اسلامي و بدون تأثير از افكار و فرهنگ هاي بيرون از حوزه اسلام است و نه مانند علم رياضيات و طب، كاملاً وارداتي به شمار مي رود؛ بلكه حد وسطي ميان آن دو است. هم اصول را از اسلام مايه گرفته است و هم تحت تأثير جريان هاي خارج از جهان اسلام ـ به خصوص فلسفه اشراق ـ بوده است.
البته اينكه عارفان چه اندازه توانسته اند قواعد و ضوابط صحيح براي اصول و مباني اولي اسلامي بيان كنند و چه اندازه مقيد بوده اند كه از اصول واقعي اسلام منحرف نشوند جاي بررسي و تامل دارد.
و آيا عارفان اسلامي آنها را در خود جذب كرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسير خود از آنها استفاده كرده است و يا برعكس موج آن جريانات، عرفان اسلامي را در جهت مسير خود انداخته است؛ مطلبي است كه بايد درباره آن پژوهش¬ هاي بيشتري انجام گيرد. در هر صورت «عرفان اسلامي» سرمايه ¬اصلي¬خويش را از اسلام گرفته است.(14)
3-2. بسياري از آيات قرآني و روايات موثق و صحيح، حاوي مطالب و نكاتي است كه به هيچ روي نمي توان آنها را خارج از سلوك نظري و عملي فهميد و دريافت كرد: (نحن اقرب اليه من حبل الوريد)، (15) (فاينما تولوا فثم وجه الله)، (16) (و من لم يجعل الله له نوراً فما له من نور)، (17) (فمن كان يرجوا لقاء ربه)، (18) (و اعبد ربك حتي ياتيك اليقين)، (19) (و كذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين)، (20) (كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم)، (21) (سنريهم آياتنا في ال آفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق) (22) و... (23)
3ـ3. قبول الهام گيري عرفان از اسلام، بدين معنا نيست كه تمامي عارفان و صوفيان از آغاز تاكنون، ابتدا به قرآن مراجعه كرده و بدون هيچ گونه پيش داوري، تنها در پي آن بوده اند كه بدانند قرآن چه مي گويد و آن را نصب العين خويش قرار دهند. البته اگر چنين بود، بسياري از انحرافات ـ كه در ميان متصوفه وجود دارد‌ ـ زمينه ظهور و تداوم نمي يافت.
3-4. تصوف و عرفان اسلامي داراي تحولات و تطورات فراواني است و طيف بسيار وسيع و گسترده اي را در بر مي گيرد. از سويي شامل كساني مي شود كه هيچ گونه تقيد و التزامي به شريعت اسلامي ندارند و از سوي ديگر كساني چون صدرالمتألهين، سيد حيدر آملي، ابن فهد حلي، علامه طباطبايي و حضرت امام را شامل مي گردد كه سر سوزني تخطي از طريق مستقيم شريعت را جايز نمي شمردند و در عمل نيز خود چنين كرده اند. عرفان راستين و حقيقي ـ كه مايه خود را از قرآن و اسلام مي گيرد ـ با گروه دوم گره مي خورد؛ نه با گروه نخست. (24)
3-5. كشف و شهود و رياضت، جزء دين است؛ نه كنار و نه خود آن. ما قبول داريم كه تمامي «عرفان» با تمامي «اسلام» برابر نيست؛ ولي از طرفي اين نكته را نمي پذيريم كه كشف و شهود در درون دين جزء آن نمي باشد و به تمامي در عرض دين و در برابر و مقابل آن است. به اعتقاد ما عرفان و كشف و شهود، يكي از عناصر اصلي دين است كه بدون آن ديني به تمام و كمال وجود ندارد. (25)
پی نوشتها:
1ـ عرفان دینی و دین عرفانی، ص 37 و 38.
2ـ حدید (57)، آیه 20.
3ـ احزاب (33)، آیة 21.
4ـ ص (38)، آیة 72.
5ـ نور (24)، آیه 35.
6ـ مجادله (58)، آیة 7.
7ـ عرفان دینی و دین عرفانی، ص 38؛ عرفان اسلامی چیست، صص 25ـ30 و صص 107 ـ 114.
8ـ نگا: نقد صوفی، صص 32 ـ 51.
9ـ دین و عرفان، صص 41 و 42.
10ـ مکتب تفکیک، صص 54 ـ 74.
11ـ دین و عرفان، صص 58 ـ 60.
12ـ فصوص الحكم، فص يعقوبي (8).
13ـ دين و عرفان، صص 44و 45؛ عرفان ديني و دين عرفاني، صص 40ـ42.
14ـ آشنايي با علوم اسلامي، ج2، ص 84؛ تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، ص 244؛ عرفان ديني و دين عرفاني، صص 42ـ44.
15ـ ق (50)، آيه 16.
16ـ بقره (2)، آيه 115.
17ـ نور (24) آيه 40.
18ـ كهف (18)، آيه 11.
19ـ فجر (15)، آيه 99.
20ـ انعام (6)، آيه 75.
21ـ تكاثر (102)، آيه 5-6.
22ـ فصلت (41)، آيه 53.
23ـ نگا: دين عرفاني و عرفان ديني، صص 63ـ104.
24- نگا: همان، صص 44-46.
25- نگا: تفسير و نقد و تحليل مثنوي، ج، صص 35 و 36.

تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396  ساعت: 03:49 ق.ظ
ادامه مطلب

صفحات سایت

تعداد صفحات : 998